تاریخ انتشار: ۰۰:۲۷ - ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۵
تعداد نظرات: ۱ نظر
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

دموکراسی یا پادشاهی؟ | روایت هرودوت از قدیمی‌ترین مناظره سیاسی تاریخ و جدال بر سر قدرت پس از سقوط مُغان

هرودوت می‌گوید پس از کشته شدن گئومات، هفت اشراف‌زاده پارسی گرد هم آمدند تا درباره آینده ایران تصمیم بگیرند. جدالی که سرانجام با شیهه اسب داریوش پایان یافت.

سنگ نگاره داریوش اول

سنگ‌نگاره داریوش اول در حالی‌که در برابر دو آتشدان نشسته است؛نقش‌برجسته در حیاط شمالی خزانه تخت‌جمشید، متعلق به اواخر قرن ششم تا اوایل قرن پنجم پیش از میلاد؛ نگهداری‌شده در موزه باستان‌شناسی تهران

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- متنی که پیش رو دارید، روایتی است از هرودوت، مورخ نامدار یونانی (قرن پنجم پیش از میلاد)، که در کتاب سوم «تواریخ» خود به شرح ماجرایی سرنوشت‌ساز در امپراتوری هخامنشی می‌پردازد. این روایت، که به «مناظره‌ی قانون اساسی» شهرت یافته، بازنمایی لحظه‌ای است که تاریخ ایران در آستانه‌ی یک دگرگونی بزرگ قرار داشت. در سال ۵۲۲ پیش از میلاد، امپراتوری پهناور هخامنشی با بحرانی بی‌سابقه روبه‌رو شد. کمبوجیه (فرزند کوروش بزرگ) در راه بازگشت از مصر درگذشت. پیش از آن، فردی به نام «گئومات مُغ» با غصب هویت «بَردیه» (برادر مقتول کمبوجیه)، بر تخت نشست و مدعی پادشاهی شد. این غصب قدرت، نجبای پارسی را به تکاپو واداشت. در نتیجه، هفت تن از بزرگان و نجبای پارسی، به رهبری اوتانس (هوتن) و با همراهی داریوش، پیمانی پنهانی بستند تا دست غاصب را از سفره‌ی قدرت کوتاه کنند. آنان در شبی شبیخون‌وار به کاخ نفوذ کرده، مُغ غاصب را کشتند و نظم را بازگرداندند. اما پرسش بزرگ پس از پیروزی باقی بود: «از این پس، ایران چگونه باید اداره شود؟».

اهمیت این متن در آن است که هرودوت، فیلسوفانه و از زبان این سرداران پارسی، سه الگوی اصلی حکومت‌داری را به چالش می‌کشد: مردم‌سالاری (دموکراسی)؛ پیشنهادی برای توزیع قدرت میان همه‌ی شهروندان و برابری حقوقی (ایزونومی). نخبه‌سالاری (اولیگارشی)؛ تمرکز قدرت در دست گروهی از خردمندان و برگزیدگان. تک‌سالاری (مونارشی)؛ سپردن زمام امور به یک پادشاه مقتدر و فرهمند.

بسیاری از مورخان معاصر تردید دارند که آیا واقعاً چنین مناظره‌ای با این مفاهیم انتزاعی سیاسی در آن زمان رخ داده است یا خیر. برخی معتقدند هرودوت افکار سیاسیِ یونانی زمانه‌ی خود را در دهان نجبای پارسی گذاشته است. با این حال، چه این گفت‌و‌گو واقعیت تاریخی باشد و چه برآمده از ذهن هرودوت، بازتاب‌دهنده‌ی یکی از قدیمی‌ترین تأملات بشری درباره‌ی «جستجوی بهترین شیوه‌ی حکمرانی» است.

آنگاه که التهاب سرنگونی [مغان] فرو نشست، آن هفت هم‌پیمان گرد آمدند تا در باب وضع پیش‌آمده به تفصیل رایزنی کنند. در آن نشست، سخنانی رانده شد که اگرچه برخی از هم‌وطنان ما در وقوع آنها تردید روا می‌دارند، اما آن سخنان بی‌کم‌وکاست بر زبان جاری گشت. نخستین سخنور، اوتانس بود؛ او برقراریِ حکومتِ مردمی (دموکراسی) در ایران را پیشنهاد داد و چنین گفت: «بر آنم که دیگر روزگارِ قدرتِ مطلقه در دستِ یک تن از میان ما سپری شده است. پادشاهی نه خوشایند است و نه نیکو. خود دیدید که کبرِ ناشی از قدرت، کمبوجیه را تا به کجا کشانید. چگونه می‌توان پادشاهی را در نظامی اخلاقی و استوار جای داد، در حالی که به یک مرد اجازه می‌دهد هر آنچه دلخواهش هست، بدون هیچ مسئولیت یا نظارتی به انجام رساند؟ حتی بهترینِ مردان نیز، چون به چنین جایگاهی برکشیده شوند، ناگزیر رو به تباهی می‌نهند؛ چرا که دیگر نمی‌توانند امور را آن‌گونه که پیش‌تر می‌دیدند، بنگرند. رذایلِ بارزِ یک پادشاه، رشک و کبر است؛ رشک، که ضعفی است سرشته در نهادِ آدمی، و کبر، بدان سبب که ثروت و قدرتِ بیش از اندازه، او را به این توهم دچار می‌سازد که فراتر از یک انسان است. این دو رذیلت، ریشه‌ی تمام شرارت‌هاست و هر دو به کنش‌هایی وحشیانه و خشونت‌هایی دهشتناک منجر می‌شوند.

اگرچه قدرت مطلقه قاعدتاً باید مانع از رشک ورزیدن باشد، چرا که صاحبِ قدرت هر آنچه بخواهد در اختیار دارد، اما در عمل چنین نیست؛ رفتار شاهان با اتباع‌شان گواه این مدعاست: آنان به نیکانِ زیردستِ خود، تنها به جرمِ زنده‌بودن، رشک می‌برند و به فرومایگان میدان می‌دهند. هیچ‌کس مشتاق‌تر از یک پادشاه به شنیدنِ سخنِ بدگویان و سخن‌چینان نیست. پادشاه متناقض‌ترینِ مردان است؛ اگر احترامی درخور به او بگذاری، خشمگین می‌شود که چرا در پیشگاهِ جلالش به خاک نیفتاده‌ای، و اگر خویش را خوار کنی، تو را به جرمِ چاپلوسی دشمن می‌دارد. اما بدتر از همه آن است که او ساختارِ سنت‌های دیرین و قوانین را در هم می‌شکند، زنان را به کام‌جویی به اجبار وامی‌دارد و مردان را بی‌محاکمه به دستِ مرگ می‌سپارد.


بیشتر بخوانید:

شیر و خورشید؛ شناسنامه هزارساله یک ملت

ایرانیان باستان درباره آخرالزمان چگونه می‌اندیشیدند؟ | این پایان کار نیست !

الهیات سیاسی ساسانی و منطق خودویرانگر آن | چگونه ساسانیان سیاست را مقدس و خدا را بر زمین حاکم کردند؟


در مقابل، حکومت مردم قرار دارد؛ اولاً زیباترینِ نام‌ها را بر خود دارد: «برابری در پیشگاه قانون»؛ و ثانیاً، مردمی که بر قدرت‌اند، هیچ‌یک از کار‌های پادشاهان را مرتکب نمی‌شوند. در حکومتِ مردمی، کارگزاران به قیدِ قرعه گمارده می‌شوند و در برابرِ رفتارِ اداری خویش مسئول و پاسخگو هستند و تمامی پرسش‌ها به بحثِ همگانی گذاشته می‌شود. از این رو، پیشنهاد می‌دهم که بساطِ پادشاهی را برچینیم و مردم را به قدرت برسانیم؛ چرا که کشور و مردم، هم‌معنا و یکی هستند.»

پس از اوتانس، مگابیزوس لب به سخن گشود و نظامِ نخبگان (اولیگارشی) را چنین توصیه کرد: «در آن بخش از سخن که اوتانس به براندازیِ پادشاهی حکم کرد، با او هم‌داستانم؛ اما در فراخواندنِ ما به واگذاری قدرت به مردم، راه به خطا برده است. توده‌ها مجموعه‌ای بی‌خردند؛ هیچ‌جا بیش از میان توده، جهل و بی‌مسئولیتی و خشونت نخواهی یافت. برنتافتنی است که آدمی از دمدمی‌مزاجیِ مرگبارِ یک پادشاه بگریزد تا تنها در دامِ توحشِ لگام‌گسیخته‌یِ اوباش گرفتار آید. پادشاه دست‌کم از روی آگاهی و تعمد عمل می‌کند، اما توده‌ی عوام چنین نیست. اصلاً چگونه باشد، در حالی که هرگز نیاموخته است چه چیز درست و بایسته است و خود نیز دانشی در این باب ندارد؟ توده‌ها اندیشه‌ای در سر ندارند؛ تمام هنرشان این است که کورکورانه به عرصه‌ی سیاست هجوم برند، همچون رودخانه‌ای طغیان‌گر. پس بگذار مردم [با آن شیوه‌یِ پریشان]بر دشمنانِ ایران حکم برانند؛ اما ما، باید تنی چند از برترین مردانِ این سرزمین را برگزینیم و قدرتِ سیاسی را به آنان بسپاریم. ما خود نیز در میان آنان خواهیم بود و نیک بدیهی است که از برترین مردان، برترین تدبیر‌ها تراوش خواهد کرد.»

مجسمه هرودوت مقابل پارلمان اتریش در وین

مجسمه هرودوت مقابل پارلمان اتریش در وین

سپس داریوش، سومین سخنور، چنین گفت: «من تمامِ اشاراتِ مگابیزوس درباره‌ی توده‌ها را تایید می‌کنم، اما با آنچه در باب نخبگان (اولیگارشی) گفت، موافق نیستم. اگر این سه شیوه‌یِ حکومت‌داری، مردم‌سالاری، نخبگان و پادشاهی، را در نظر بگیریم و فرض را بر این بگذاریم که هر یک در نوعِ خود بهترین باشند، من بر آنم که سومی به‌مراتب بر دوِ دیگر برتری دارد. یک فرمانروا: محال است بتوان بر نظامِ یک فرمانروایِ واحد، اگر برترین باشد، کمالی افزود. قضاوت او هم‌سنگِ شخصیتش خواهد بود؛ نظارتش بر مردم بی‌نقص و تدابیرش علیه دشمنان و خائنان، بیش از هر نظام دیگری، مکتوم و پنهان خواهد ماند.

در نظام نخبگان، رقابت مردان برای کسب برتری در خدماتِ عمومی، ناگزیر به کینه‌توزی‌های شخصی شدید می‌انجامد. هر یک می‌خواهد بر صدر نشیند و آرای خود را به کرسی نشاند، پس ستیزه آغاز می‌شود. اختلافاتِ شخصی به تفرقه‌ی آشکار و سپس به خون‌ریزی می‌انجامد و تنها راهِ برون‌رفت از آن وضع، بازگشت به پادشاهی است؛ و این خود گواهی روشن بر برتریِ پادشاهی است.


بیشتر بخوانید:

از اسطوره تا واقعیت کوروش کبیر | معمار ایده امپراتوری

داریوش بزرگ ؛ پادشاه مقتدر هخامنشی

خشایارشا پادشاه جنگ‌طلب هخامنشی


از سوی دیگر، در حکومت مردمی، کج‌روی و فساد ناگزیر است. اما در اینجا، معاملاتِ فاسد در ارکان حکومتی نه به کینه‌های شخصی، که به پیوند‌های پنهانی و محکم منجر می‌شود؛ بدین معنا که مفسدان، سر در گوشِ هم نهاده و از یکدیگر حمایت می‌کنند. این وضع ادامه می‌یابد تا آنکه شخصی به عنوان حامیِ توده قد علم می‌کند و این دسته‌های خودخواه را در هم می‌شکند. این امر تحسینِ اوباش را برای او به ارمغان می‌آورد و در نتیجه، دیری نمی‌گذرد که قدرتِ مطلقه به او سپرده می‌شود؛ که این نیز سندی دیگر بر برتریِ پادشاهی است.

باری، کلامِ آخر: ما آزادیِ خود را از کجا آورده‌ایم و کیست که آن را به ما بخشیده است؟ آیا این آزادی حاصلِ مردم‌سالاری است یا نخبگان یا پادشاهی؟ ما به دستِ یک مرد آزاد گشتیم؛ از این رو پیشنهاد می‌دهم که همان شیوه‌یِ حکومت را پاس بداریم و افزون بر آن، از دگرگون ساختنِ قوانینِ باستانی که در گذشته به کارمان آمده‌اند، بپرهیزیم. چنین کاری جز به فاجعه نخواهد انجامید.»

این سه دیدگاه در آن سه سخنرانی عرضه شد و چهار تنی که سخن نگفته بودند، به دیدگاهِ اخیر (داریوش) رای دادند. اوتانس که بر برابری در پیشگاه قانون پای می‌فشرد، چون دید رای بر خلافِ نظرِ اوست، بار دیگر سخن گفت: «دوستان من، نیک پیداست که پادشاه باید یکی از ما باشد؛ خواه به قرعه، خواه به انتخابِ مردمِ ایران و یا به هر روش دیگر. اما من با شما بر سرِ این تاج‌وتخت رقابت نخواهم کرد؛ چرا که نه میلِ به فرمانروایی دارم و نه رغبتِ به فرمان‌برداری. پس من کناره می‌گیرم، تنها به یک شرط: که نه من و نه هیچ‌یک از نوادگانم، مجبور به گردن نهادن به فرمانِ آن کسی از میان شما که پادشاه می‌شود، نباشیم.»

آن شش تن با این شرط موافقت کردند و اوتانس کناره گرفت. تا به امروز، خاندانِ اوتانس تنها خاندانِ آزاد در ایران باقی مانده است و تنها تا آنجا از پادشاه فرمان می‌برد که خود اختیار کند، بی‌آنکه قوانین ایرانیان را زیر پا بگذارد.

سپس آن شش تن درباره‌ی منصفانه‌ترین شیوه‌ی گزینشِ شاه رایزنی کردند. آنان توافق کردند که اگر هر یک از ایشان به شاهی رسید، هر ساله جامه‌ای مادی و دیگر هدایایی که نزد ایرانیان گران‌بهاترین است، به اوتانس و نوادگانش پیشکش کنند. این امتیازات تنها از آن اوتانس بود؛ اما امتیازِ دیگری نیز برای همگان مقرر کردند: اینکه هر یک از آن هفت تن اجازه داشته باشد بدون اطلاع قبلی به محضر شاه بار یابد، مگر زمانی که پادشاه با زنی در بستر باشد. همچنین توافق شد که شاه نباید خارج از خاندان‌های این هفت هم‌پیمان همسر برگزیند. برای گزینشِ شاه، چنین تدبیر کردند که در حومه‌ی شهر بر اسب‌های خود سوار شوند و اسب هر کس که پس از برآمدن خورشید، نخستین شیهه را بکشد، تخت و تاج از آنِ او باشد.

داریوش را مهتری هوشمند بود به نام اوبارس. چون مجلس پراکنده شد، داریوش نزد او رفت و ماجرای توافق را بازگفت و افزود: «پس اگر ترفندی در آستین داری، به کار بند تا این جایگاه رفیع به من رسد و نه هیچ‌کس دیگر.»


بیشتر بخوانید:

چهره دوگانه هخامنشیان؛ بهشت و جهنم در یک امپراتوری | چگونه رویا و وحشت در هم تنیده شد؟

داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی که شاهد فروپاشی یکی از بزرگ‌ترین تمدن‌های تاریخ شد!


اوبارس پاسخ داد: «سرورا، اگر پادشاهی شما تنها بدین بسته است، خیالتان آسوده باشد و دل قوی دارید؛ که شما و نه هیچ‌کسِ دیگر، پادشاه خواهید بود. من افسونی می‌شناسم که دقیقا به کار مقصود ما می‌آید.»

ترفند اوبارس و برتخت‌نشستن داریوش

چون سپیده‌ی دم برآمد و زمان آزمون فرا رسید، آن شش تن [پس از کناره‌گیری اوتانس]، سوار بر اسب‌های خویش به حومه‌ی شهر شتافتند. اوبارس، مهترِ زیرکِ داریوش، که از پیش برای این لحظه تدبیری اندیشیده بود، نقشه‌ی خود را چنین به اجرا درآورد: او شب پیش از آزمون، مادیانی را که اسبِ داریوش به آن دلبستگی بسیار داشت، در همان نقطه‌ای که قرار بود مجمع نجبای پارسی در سپیده‌دم از آنجا بگذرد، نگاه داشته بود. اوبارس اسب داریوش را به نزد مادیان برد و گذاشت تا اسب، گرد مادیان بگردد و با او جفت‌گیری کند. سپس آنها را از یکدیگر جدا کرد.

بامدادان، هنگامی که خورشید جهان‌تاب تیغ کشید و نجبای شش‌گانه به همان نقطه رسیدند، ناگهان اسب داریوش، به یاد دلبستگی شب پیشین، پیش تاخت و شیهه‌ای بلند و رسا برکشید. در همان دم، برقی بر آسمان صاف و بی‌ابر جهید و غریو تندری طنین‌انداز شد؛ گویی آیتی از آسمان نازل گشته و این برق و تندر همانا مهر تایید الهی است. بدین‌سان، گزینش داریوش مسجل گشت و آن پنج تن دیگر از زین‌ها به زیر افتاده و در پیشگاه او سر به آستان خاک سودند.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: هخامنشیان
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۰:۴۰ - ۱۴۰۵/۰۲/۲۵
0
1
جای این مباحث در رسانه های رسمی همیشه خالی است
نظرات شما